دسته: دستهبندی نشده
17 Sep 2009تشبيه آدميان نابالغ در مراتب كمال انساني به كودكان بازيگوش و سر به هوا و سرگرم جست و خيزهاي كودكانه از تمثيلات پرقوت در توضيح و توصيف شرايط و اعمال انسانهايي از اين دست (يعني خود ما) است. كودكان عمدتا بازيها و فعاليتهاي كودكانه خود را بر مبناي پندارها و تخيلات خود شكل ميدهند؛ يعني با واقعپنداري امور غيرواقعي در خود احساس لذت و شادي ميكنند. مثلا از آنجا كه شرايطي سني آنها اجازه سوار شدن بر مركب بزرگترها را به آنها نميدهد، چوبدستياي پيدا ميكنند (و به تقليد از بزرگترها) آن را اسب خود ميپندارند، بر آن سوار ميشوند و حركت ميكنند. حال آنكه اين چوبدستي هرگز او را جابجا نميكند و اين كودك است كه آن را در دست خود نگاه داشته و خودش حركت ميكند و آن چوبدستي را هم با خود جابجا ميكند. البته در حين اين بازي، كودكان با تصور اينكه همانند بزرگترها سوار بر اسب و يا مركبي از اين قبيل هستند، سرگرم ميشوند و در خود احساس نشاط ميكنند.
تشبيه آدميان نابالغ در مراتب كمال انساني به كودكان بازيگوش و سر به هوا و سرگرم جست و خيزهاي كودكانه از تمثيلات پرقوت در توضيح و توصيف شرايط و اعمال انسانهايي از اين دست (يعني خود ما) است. كودكان عمدتا بازيها و فعاليتهاي كودكانه خود را بر مبناي پندارها و تخيلات خود شكل ميدهند؛ يعني با واقعپنداري امور غيرواقعي در خود احساس لذت و شادي ميكنند. مثلا از آنجا كه شرايطي سني آنها اجازه سوار شدن بر مركب بزرگترها را به آنها نميدهد، چوبدستياي پيدا ميكنند (و به تقليد از بزرگترها) آن را اسب خود ميپندارند، بر آن سوار ميشوند و حركت ميكنند. حال آنكه اين چوبدستي هرگز او را جابجا نميكند و اين كودك است كه آن را در دست خود نگاه داشته و خودش حركت ميكند و آن چوبدستي را هم با خود جابجا ميكند. البته در حين اين بازي، كودكان با تصور اينكه همانند بزرگترها سوار بر اسب و يا مركبي از اين قبيل هستند، سرگرم ميشوند و در خود احساس نشاط ميكنند.
مولوي، مَثل انسانهاي نارهيده از هواي نفس و علم و دانشهاي آنان را مشابه وضعيت اين كودكان و چوبدستياي كه به مثابه اسب برآن سوار شدهاند، ميداند. علوم ظني و پنداري در حقيقت چوبدسستي است كه ما با دستان خود آن را از گوشهاي يافتهايم و با توهم اينكه چنين دانشي راهبر و تعالي بخش ماست، بدان دل سپردهايم. غافل از اينكه هيچ اتفاق خاصي نيفتاده است و اين ما هستيم كه اين علوم را به هر سمت كه بخواهيم ميبريم (يعني تابع تمايلات و پندارهاي ما هستند) و حال آنكه علم حقيقي، حامل آدمي و تعاليبخش روان اوست.
كودك دراين اسبسواري خيالي نه تنها بايد وزن خود را جابجا كند بلكه حمل چوبدستي نيز باري بر او تلقي ميشود و بر جرمي كه بايد جابجا كند، ميافزايد، در حالي كه آدمي هنگامي كه سوار بر مركب ميشود، هم خود او وهم بارهاي احتمالي او توسط مركب حمل ميشود و بالطبع هيچ گرانباري براي او به همراه ندارد. علم حقيقي نيز اينچنين، آدمي را سبكبار ميكند، حتي از خودش.
وهم و فكر و حس و ادراك شما
همچو ني دان مركب كودك، هلا
علمهاي اهل دل حمالشان
علمهاي اهل دل احمالشان
علم چون بر دل زند، ياري شود
علم چون بر تن زند، باري شود
گفت ايزد:«يحمل اسفاره»
بار باشد علم كان نبود زَهو(1)
علم، كان نبود ز هو بيواسطه
آن نپايد، همچو رنگه ماشطه(2و3)
درباره دانشهاي امروزين اغلب ما وضعيت چنين است؛ به اين معني كه دانايي ما نه تنها از گرانباري ما نكاسته، بلكه به تورّم «من» انجاميده است. امروز دغدغههاي فكري و عقيدتي نه تنها با كسب دانشهاي متداول (در همه اقسام آن) فرو كاسته نميشود، بلكه بر اضطرابها و تلاطمهاي رواني ما نيز افزوده است. علاوه براين، به آسيب ديگري نيز از اين علم آموزي كودكانه و پنداري مبتلا شدهايم و آن، خاصيت تخديركنندگي اين دانشهاست.
يعني اين دانشها به طور موقت ما را از درك و احساس موضوع و موضع اصلي دردي كه از آن دچار اضطراب و پريشاني شدهايم، غافل ميكند. موضع و موضوع اصلي دردي كه همه ما از آن رنج ميبريم، جانهاي ماست، حال آنكه ما آن را در اقتصاد، اجتماع، فرهنگ و اقسام فراواني از اين قبيل ميبينيم، غافل از آنكه تمامي رنجهاي بيروني (حتي رنجهاي جسمي) بازتاب و ظهوري از درد اصلي جانهاي ماست كه ما پيوسته براي آنكه آن را احساس نكنيم و يا آنكه مرهمي براي آن بيابيم، به اشتباه دست به دامان امور متنوعي از جمله دانشهاي نظري ميشويم. شايد يكي از وجوهي كه مولوي ميگفت:«آب كم جو تشنگي آور به دست» همين باشد كه ميخواست ما را به خاصيت تخديركنندگي و ناپايداري دانشهاي نظري در جلب آرامش جاودان متوجه سازد.
در اين ميان، چه آگاهي نسبت به اين خاصيت تخدير و بيثباتي، از شدت آسيبهايي كه ذكر شد، فرو بكاهد و در نهايت به برون رفت از اين وضعيت متلاطم بينجامد.
چنانكه مولوي نيز دراين ميان يادآور ميشود: گرانباري همين علوم ظني و كودكانه، اگر به درستي و خالصانه و فارغ از هوا و هوس حمل شود، در نهايت به آنجايي خواهد انجاميد كه اين بار را از دوش ما برخواهند داشت و ما را بر مركب راهوار علم حقيقي سبكبارانه به پيش خواهند راند.
ليك چون اينبار را نيكوكشي
بار برگيرند و بخشندت خوشي
همين مكش بهر هوا آن بار علم
تا ببيني در دورن انبار علم
تا كه بر رهوار علم آيي سوار
بعد از آن افتد تو را از دوش بار (4)
پينوشتها:
از فرط خيالي سترگ پلك بر هم نهادي و آنگاه كه چشم فروبستي، جهان پشت پلكهاي تو نقش بست. اكنون چشم بگشا تا جهان در خود فروريزد.