دسته: دستهبندی نشده
19 Sep 2009طلوع خورشید حقایق ظهر و بطن در جان سائل کوی معرفت، بی گذشت از باب الله ممکن نیست و هر آنکه همای وصال بر سرش سایه افکنده ، مرزوق جدول وجودی انسان کامل و باب خزاین علم و قدرت احدی بوده است. این فقیر سراپا نقصان که قریب ده سال پیش؛ لطف ازلی را همدم جان خویش یافتم و به فیض بهرهمندی از خوان حب و معرفت مردی از طلایهداران قوص صعود در «فروغ محفل روحالله» نائل آمدم، تاکنون لحظهای بیلطف آن «کوکب هدایت» سپری ننموده ام و هرآنچه که از مکارم ظاهر و باطن در جانم رسوخ کرده، دست کیمیاگر آن لطیفة رحمانی در میان بوده است.
اشاره:
طلوع خورشید حقایق ظهر و بطن در جان سائل کوی معرفت، بی گذشت از باب الله ممکن نیست و هر آنکه همای وصال بر سرش سایه افکنده ، مرزوق جدول وجودی انسان کامل و باب خزاین علم و قدرت احدی بوده است. این فقیر سراپا نقصان که قریب ده سال پیش؛ لطف ازلی را همدم جان خویش یافتم و به فیض بهرهمندی از خوان حب و معرفت مردی از طلایهداران قوص صعود در «فروغ محفل روحالله» نائل آمدم، تاکنون لحظهای بیلطف آن «کوکب هدایت» سپری ننموده ام و هرآنچه که از مکارم ظاهر و باطن در جانم رسوخ کرده، دست کیمیاگر آن لطیفة رحمانی در میان بوده است.
استاد یعقوب قمری شریف آبادی که در مسیر صراط حضرت محبوب از هیچ یک از دو نشئة ظاهر و باطن غافل نبوده و مبرای از افراط و تفریط اهل شرق و غرب معنا به ارشاد بندگان خدا اهتمام ورزیدهاند، تحولی را که به موجب رویداد شگفت انقلاب اسلامی در ایران و جهان پدید آمد و موجبات عزت الهی اسلام و مسلمین را پدید آورد، نقطة عطف تاریخ انبیا و تأثیرگذارترین جهاد جمعی بندگان خدای رحمان در تاریخ بشریت قلمداد کردهاند که همواره نگرش عمیق و معرف مآبانه و تدقیق و تدبر عارفانه در این باب را بر شاگردان خود لازم تلقی نمودهاند. از این رو، همواره به پیروی خالصانه و فداکارانه از خلف صالح آن رادمرد فتوت و تجرید، مقام ولایت مطلقة فقیه، حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظله العالی) امر فرموده و اطاعت و تبعیت از فرامین معظم له را لوجه الله بر شاگردان خود فرض دانستهاند و آنان را در این اثر، توصیه به تحریر مکتوبی در شرح و توصیف انقلاب اسلامی ایران ، این سلطنت آسمانی که از آن بندگان محروم خداوند گردید، نمودهاند و به جهت آشنایی هرچه بیشتر آنان با عمق و گسترة این بشارت آخرالزمان و انفجار انوار رحمانی، از هیچ کوششی در قول و عمل فرو گذار ننموده اند.
این مکتوب که به شرحی موجز در سه موضوع انقلاب اسلامی ایران، منقبت الهی حضرت امام و اشاراتی در باب ضرورت تمسک به انسان کامل اختصاص یافته و با مؤخره ای در منقبت و سپاس مردی از تبار آسمان به انجام رسیده ، به اشارات ظریف و گرهگشای استاد معظمم نگارش یافته و به یمن آن نظر کیمیاگر به عباراتی در خور ظهور بدل گشته که شایسته تذکر و تأمل است.
انقلاب اسلامی ایران همانند سایر رخدادهای تأثیر گذار و نقاط عطف تاریخ بشر، از زوایای متفاوت مورد مداقه و بررسی واقع شده است و هر نظرگاه که به ابراز ایده و تحلیلی در این باب انجامیده، به وضوح تابع مکان و مکانت آن نظرگاه است و هر قدر بتوان به لایه های عمیقتر این رویداد شگفت نزدیکتر شد، تحلیلی دقیقتر از چیستی آن به دست خواهد آمد.
اما پیش از ورود به بحث، ذکر دو مسئله اساسی که پردازش سایر مطالب بر مبنای باور به راستی این دو مقوله بنا نهاده شده، ضروری می نماید.
اول آنکه بررسی انقلاب اسلامی ایران در حقیقت بررسی تحولی بنیادین در سیرت و صورت افراد امت و حرکتی جمعی به سوی لقای الهی است که شناسایی آن تنها در نظر به حرکت و رسالت انبیای الهی معنا می یابد و بیهیچ تردید انقلابی هم سنخ قیام الهی پیامآوران بزرگ خداوند است و قیاس آن با سایر انقلابهای اجتماعی تاریخ بشر که در آنها اثری از تحول روان و بروز صفات افلاکی انسان انقلابی وجود ندارد، به کل مقایسهای نادرست است و ما به شدت در این نوشتار از آن پرهیز کردهایم.
دوم آنکه انقلاب را «قلب الشیء و تصریفه و صرفه عن وجه إلی وجه»(1) دانسته اند و در نگارش این عبارات، عمدتا معنای حقیقی و عرفانی این لفظ مورد نظر بوده است و نگارنده بر این باور است که اطلاق واژة انقلاب به تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ملت ها که در زبان فارسی معادل معنای اصطلاحی آن است، به کار بردن این واژه در معنایی مجازی و یا شاید نادرست است و به رغم آنکه این عبارت در لسان عرب وارد شده است، واژة «الثوره» معادل معنای اصطلاحی انقلاب در فارسی است که بسیار دقیقتر است.
سخن گفتن از انقلاب بیسلوک در طریق معرفت امام و کشف عمق راز ظهور او بهرة تامی از صواب ندارد که امام و انقلاب ساحت اجمال و تفصیل حقیقتی واحدند، انقلاب، عرصة تفصیل وجود امام است و امام، ساحت اجمال انقلاب. جان امام نقش آفرین اجزای انقلاب است و تاریخ انقلاب، مجلای ظهور تدریجی امام. و آنانکه وقوع این تأثیر گذارترین نقطة عطف تاریخ انبیاء و اولیاء را (بی باور به این واقعیت) موقوف برخی شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی میدانند، سخت در تحلیل حقیقت، گرفتار قیاس شیطانی و مکر الهی شدهاند.
انقلاب امام در عمق، وسعت و کیفیت تأثیر گذاری عِلوی بر جان فرزندان انقلاب، در همه تاریخ ماندگار بشر در این ربع مسکون بیهمانند است. یکدلی و برادری و وحدت روزهای آغازین نهضت که در آن، فرزندان انقلاب در همة اقشار به اشارة امام آماده هرگونه خدمت ویاری به برادران و خواهران مسلمان خود بودند، تداعیگر روایاتی است که در آن به برخی احوال امت پس از ظهور قائم آل محمد (ص) اشاره دارد و از اینروست که امام، خود، وفاداری فرزندان انقلاب را از پایداری ایمانی امت اسلام در عهد رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین و فرزندانش برتر میدانست. (2)
وصول به فنا و مراتب آن را که اهل معرفت همواره برای اوحدی از سالکان طریقت میسر و مقدور میدانستند، در جان میلیونها نفر از دلباختگان امام در کوتاه ترین زمان محقق شد و آنها که دیروز مقیم بساط عشرت و حرمان بودند، در امروز انقلاب با نام امام چون شیر مست به قلب سپاه کفر میزدند. نفوذ نگاه امام، صلابت نگاه بزرگترین بتشکن تاریخ بود و صاعقه بتهای کفر و شرک و استکبار و تحجر، که در جان اهل تولی آتش محبت میزد و در جبهة کفر، برق نابودی. و اینگونه آنچه را که در ساحت اسطوره و افسانه از پدران و دانایان خود شنیده بودیم، به معاینه در نگاه امام احساس کردیم و با آن یکی شدیم و به تعبیر عمیق رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مدظله العالی) آموختیم که انسان کامل شدن و تا نزدیکی مرزهای عصمت پیش رفتن، افسانه نیست.(3)
هنوز هم کسی به درستی نمی داند که چگونه واژة «امام» در ضمیر ناخودآگاه جمعی فرزندان انقلاب القا شد! کلمهای که شیعیان آن را تنها دربارة دوازده پیشوای معصوم خود به کار بردهاند و یگانه راه وصول به معرفت حق را شناخت امام دانستهاند که پذیرش ولایت او اساس قبول سایر فرایض است.
بیهمانندی و یگانگی اثرگذاری انقلاب امام در تاریخ قیام بندگان برگزیدة خداوند، حکایتگر قوت روحانی بود که امام بدان دست یافته بود و از اینرو عمق و وسعت ساحت تفصیل وجود امام یعنی انقلاب نیز در تاریخ رسالت انبیا و اولیا بیمثال است.
این فقیر هرگز رویائی که چند ماه پیش از شرفیابی به محضر استاد معظم در این باب مشاهده نمودم را از یاد نخواهم برد در آن بشارت رحمانی، خود را برای تثبیت عهد و میثاقی الهی، در محضر امام و یکی از همراهانشان دیدم و پس از اثبات موافقت خود در باب آن میثاق، ایشان خطاب به این فقیر فرمودهاند:«هیچ یک از اولیا به جایی که من رسیدم، نمیرسند.»
آنانکه ارادة الهی امام و نفس رحمانی او را در وقوع حوادثی نظیر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واقعه طبس و توقف ناوگان جنگی ایالات متحده در آبهای خلیج فارس، دخیل نمیدانند، سخت در شناخت عظمت روحانی امام دچار نقصانند. چه آنکه ارادة انسان کامل به واسطة قرب نوافل عین ارادة حق می گردد و علم و قدرت و امر حق تعالی از جدول وجودی او مجال بروز و ظهور می جوید و امام، نه تنها انسان کامل عصر ما که ابرمرد هزارههای تاریخ معنوی بشر بود که بار یافتن به فیض سلوک در صراط مستقیم بی تمسک به تعالیم روحانی این حجت موجه آخرالزمان، کفران آیتی عظیم و سرتافتن از منت الهی و تجلی جمال حضرت سرمدی بر مؤمنان امروز تاریخ است.
ظهور امام، شگفتی مضبوطی در حضرت قدر الهی بود که بشارت آن در کلمات عرشی اهل بیت عصمت و طهارت (ع) به رمز و صراحت باقی است.حضرت استاد معظم ما در تأویل برخی از این روایات، طلوع خورشیدی که آخرالزمان، بشارت طلوعش را از مغرب دادهاند، اشارهای به به رویداد شگفت ورود امام به ایران در دوازدهم بهمن سال57 میدانند که طنینانداز بانگ آسمان «جاء الحق و زهق الباطل» در جان اهل آن روزگار بود.
و خورشید را کنایتی از معدن پرفیض انوار وجود امام میدانند که به جهت توطن در وادی شریعت ناب محمدی از ایشان تعبیر به شمس شده است و ظهور نشانهای با طلوع خورشید پیش از ظهور را، اشتهار امام به آیت عرفان ناب علوی تأویل نمودهاند که موجبات انکار و جحد بسیاری از اسیران حجاب اکبر را فراهم آورد.
استاد یعقوب قمری شریف آبادی که عبارت ظهور را در باب ورود امام به عرصه انقلاب اسلامی ایران، عبارتی شایسته و فاخر میدانند، در لطایف عارفانهای که در کتاب عرشی «زن، طائر فردوس یا ساحر دوزخ» مرقوم فرمودهاند، به برخی از اسرار روایاتی که به رمز از ظهور امام سخن به میان آورده اند، اشاراتی قابل تأمل منظور نمودهاند که برای اهل وداد، حاوی اسرار محکمی در توصیف وقایع آخرالزمان است.
اینکه امام در لوای آیت «اللهم قد بلغت» (4) از احیای اسلام ناب محمدی در آخرالزمان سخن به میان آورد، برای اهل حقیقت، رمزی و سری از اسرار رسالت او را باز گشود. اسلامی که در آن ظاهر و باطن و محکمات و متشابهات هیچ یک ذبیح دیگری نیست؛ نه اشتغال به معارف روحانی فراغت از آداب و شریعت به ارمغان می آورد و نه وقوف در احکام و فرایض، مقصد و مقصود انزال کتب و رسالت انبیا شمرده می شود، بلکه «جمیع علوم شرعیه مقدمة معرفت الله و حصول حقیقت توحید است در قلب، و تمامی عبادات مقدمه ای است برای ظهور لباب انسان» (5) در اسلام ناب محمدی که عینیت و تجسد آن را در امام می دیدیم و می شنیدیم، توجه و اهتمام به دستگیری از محرومین و مستضعفان فرضی الهی دانسته می شد که در آن یک موی سر کوخنشینان از همة کاخها و کاخنشینان به مراتب پربهاتر است.(6) در اسلامی که امام به آن عمل می نمود و فرزندان انقلاب را به عمل بدان فرا میخواند، فراگیری علم اگر با نیت کسب لقای الهی و نام رب توأمان نباشد، ظلمت است و حجاب اکبر. امام، تزکیه را در اسلام، مقدم بر تعلیم میدانست و در گفتار و مکتوباتش به رمز و صراحت بارها و بارها جویندگان علم و پرسشگران حقیقت و طلاب علوم دینی را به سیر و سلوک إلی الله و فراهم آوردن مقدمات تهذیب و تزکیه و اصلاح اخلاق فرا میخواند؛ سلوکی که حرکت از خامی به سوی پختگی است تا از آنجا رهسپار منزل سوختن و خاموشی گردد و پیوسته ضرورت بهرهمندی از استادی کامل و مهذب و پرهیز از ابتلا به کفر جحودی و انکار حالات و یافتههای اهل معرفت را در این مسیر یادآور میشدند؛ رویهای که آن حضرت، خود در ایام جوانی بدان روی آورده بود و به یقین تأمل در این مقطع سرنوشت ساز از زندگی امام بسیار میتواند در کشف کیفیت شکلگیری روحیات و شخصیت معنوی ایشان مؤثر واقع شود. سالهای حضور امام در محضر حضرت آقای شاه آبادی که از ایشان به عنوان «روح قدسی الهی»(7) و ولی نعمت حیات روحانی خود یاد مینمودند، ترسیمگر افق درخشان حیات معنوی امام گردید و نور شمس آخرالزمان به برکت آن روزهای حضور رحمانی در نهاد او به ودیعت نهاده شد و این بشارت را برای عموم طلبکاران معرفت و تعالی در قوس صعود به ارمغان آورد که خلوص و انقیاد در محضر اولیای غیرمعصوم حق نیز (که هیچ گاه زمین از حضور آنان محروم نیست) محب فانی را به رتبهای از کمال و جمال بینهایت رهنمون است که کمتر کسی از متابعان صدیق انبیاء و اولیای معصومین، بویی از آن شنیده و به رؤیت افق آن بار یافته است و از اینرو، امام که رهپوی به مقصد رسیدة این طریق بود، همواره حرکت صعودی در مسیر صراط مستقیم را موقوف تبعیت کامل از ذات انسان کامل مکمل می دانستند؛ آنچنانکه عقل رهرو طریقت لقای دوست در کیفیت سیر معنوی إلی الله مداخله نکند(8) تا وصول به نعمت عظمای اسلام ناب محمدی و مقام تسلیم مطلق و فنای علی الاطلاق حاصل آید.
بر این اساس، در نظرگاه امام، انسان کامل ختم سلسه وجود است که دایرة کمال با ظهور او کامل میشود(9) و حقیقت عینیة اسم اعظمی است که جامع همه اسماء الهی و مبدأ همه موجودات است. از اینرو سایر اسماء در زمرة مظاهر این اسمند. امام در این باره تصریح نمودهاند:« اول اسمی که به تجلی احدیت و فیض اقدس در حضرت علمیه و احدیه ظهور یابد و مرآت آن تجلی گردد، اسم اعظم جامع الهی و مقام «الله» است… و تعین اسم جامع و صورت آن، عبارت از عین ثابت انسان کامل و حقیقت محمدیه است.(10)
از اینرو به تصریح نورانی «ان الله خلق آدم علی صورته»، انسان کامل مثل اعلای حق و آیت الله کبری و مظهر اتم و مرآت تجلیات اسماء صفات و وجه الله و عین الله و یدالله و جنب الله است.(11) بر این اساس ، تعلیم همه اسماء به آدم(ع) به عنوان مصداق نمادین انسان کامل به یمن تجلی خداوند به واسطه اسم جامع خود بر اوست و چنانچه جز این بود، قابلیت تعلیم همه اسماء از او سلب میشد. حال آنکه امر خداوند مبنی بر سجده ملائکه در برابر ساحت قدسی آدم(ع) نیز ناشی از مظهریت کامل وی برای اسم جامع الله بوده است.
بنابراین میتوان گفت: هرآنچه در دایرة وجود به زیور هستی آراسته شده است، در حقیقت مظهری از مظاهر حقیقت انسان کامل و مجلایی برای ظهور شئونات وجودی آن حضرت است و انسان کامل به عنوان صاحب مقام جمعالجمعی دارای مقام رحمانیت و رحیمیه ربوبی است و جز او هیچ تجلی و ظهوری نیست که حق تعالی به وجه تام خود بر آن تجلی نموده باشد.
با این اوصاف، مؤمن حقیقی و جویندة صدیق طریق معرفت و جمال همواره در جستجوی انسان کامل مکمل خواهد بود تا عطش اشتیاق لقای محبوب را با رؤیت جمال رحمانی فرو بنشاند و با گام نهادن در صراط مستقیم الهی به گشایش ابواب معرفت حق و کمال موعود انسانی باریابد. چنانچه امام نیز در اثبات این مدعا تصریح مینمایند:
«مؤمن تابع انسان کامل است و انسان کامل چون مظهر جمیع اسماء و صفات و مربوب حق تعالی به اسم جامع است، هیچیک از اسماء را در آن غلبة تصرف نیست؛ و خود نیز چون رب خود ، کون جامع است و مظهریت آن از اسمی زاید بر اسمی نیست؛ و دارای مقام وسطیت و برزخیت کبری است و سیرش بر طریقة مستقیمة وسطیة اسم جامع است و سایر اکوان هر یک اسمی از اسماء محیطه یا غیر محیطه در آنها متصرف است و مظهر همان اسم هستند؛ و بدء و عود آنها به همان اسم است… پس، حق تعالی به مقام اسم جامع و ربالانسان بر صراط مستقیم است؛ چنانچه میفرماید: «إن ربی علی صراط مستقیم»… و این صراط همان صراطی است که رب الانسان الکامل بر آن است ـ آن بر وجه ظاهریت و ربوبیت، و این بر وجه مظهریت و مربوبیت ـ و دیگر موجودات و سائرین الی الله هیچیک بر صراط مستقیم نیستند؛ بلکه اعوجاج دارند، یا به جانب لطف و جمال، یا به طرف قهر و جلال. و مؤمنین چون تابع انسان کامل هستند در سیر ، قدم خود را جای قدم او گذارند و به نور هدایت و مصباح معرفت او سیر کنند و تسلیم ذات مقدس انسان کامل هستند و از پیش خود قدمی برندارند و عقل خود را در کیفیت سیر معنوی الی الله دخالت ندهند، از این جهت، صراط آنها نیز مستقیم و حشر آنها با انسان کامل و وصول آنها به تبع وصول انسان کامل است؛ به شرط آنکه قلوب صافیة خود را از تصرفات شیاطین و انیت و انانیت حفظ کنند، و یکسره خود را در سیر، تسلیم انسان کامل و مقام خاتمیت کنند.»(12)
بی استحقاق لطف…
و اینک در خاتمه این نوشتار به پاس بهره مندی از خوان نعمات ربانی خداوند رحمان و رحیم و مراتب شکر و مودت به آستان پرفروغ سید و مقتدای خود ، صاحب سرائر شگرف معرفت ، متأله قرآنی و جوهر روحانی، شبان رهنمای یتیمان کهف توحید، مبرای از حسنات ابرار، کوهساران بلند لطافت و پاکی و طراوت برخاسته از عرش ربوبی، فخرمشتاقان اهل معرفت و مرد آهنین عرصة جهاد اکبر ؛ مولانا المعظم و أبینا السماوی؛حضرت استاد یعقوب قمری شریفآبادی از آتش محبت و مهربانی مقدسی که در جانم افروختهاند، عباراتی به عاریت گرفتهام تا آن کلمات را با ره توشة شوق و اشتیاق بیپایان همه سالکان شیدای طریقت، از ازل نزول تا ابد صعود، به محضر شریف و با کرامت او، که ناجی مشفق اسیران خاک بوده است ، تقدیم دارم. و اکنون که در میان سطور نورانی« رهروان نور در عرصة قلم» ، فرصتی فراهم آمده است ، آنرا مغتنم دانسته تا در نهایت ، سجدهای به شکرانه الطاف بیدریغ «شهرستان جان» ؛ و کوکب هدایت ایام و لیالی سرگشتگی و حیرانی زندگیام به جای آورم.
ای دلیل روحانی من!
ناتوانی و حقارت مرا در این تقریر ، با نوازش مسیحانهات که از آن معرفت و شهود میبارد، بپوشان و تو، خود از حنجرة این قلم بشکسته، با خود به راز بنشین. آن دم که دستان خجل و سرافکندهام، در هوای عشق تو قلم به دست میگیرد، سیمرغ وجد و سرور را در جانم فرو بنشان و تو خود از نای این قلم، حدیث دلبری و دلدادگی بسرای و پیوسته مرا در لحظه لحظة نگارش واژگان ، از خود تهی گردان و از خویشتن بربای، و خود بر مسند ظهور بنشین.
سالهاست که قلم به دست گرفته و از نگار به مکتب نرفته خویش سخن به میان نیاوردهام، خود را مطرود همة دوستان خداوند دانستهام و هر لحظه که بییاد شیرین او، سر در گریبان غفلت فرو بردهام، مغبون دنیا و آخرت بودهام چنانکه امروز دانسته ام جز «متحیران خاموش» ، آنان که در برابرش سکوت اختیار کردهاند، سخت غرقة مرداب تکدرند و آنان که زبان به مدح و ثنای مکارم ملکوتیاش گشودهاند، رندان عالم نور.
در نگارش این سطور، از فیض جان جان جانان مدد گرفتهام، باشد که نظر بر این حدیث سپاس ربانی، جان پویندگان معشوق ازلی را به رأفت آورد، اشک شوق را بر گونههای ایشان روان سازد و هر آن که را به دیدة مودت بر این صحیفه بنگرد، محبتی در دل پدید آید و خداوند بر لطافتش بیفزاید.
و حال با دلی بشکسته که در پهنة این روزگار غفلت و فروبستگی ساحت قدس ، پناهی جز آغوش دوستان خداوند ندارد، با قلب اهوراییاش نجوا میکنم که ای ملجاء تنهایی و غریبی من! سالهاست دست محبت آنان که مرا به میهمانی عشق و دلدادگی خواندهاند را در آرزوی جایگاهی در قلب آسمانی تو، به کناری نهادهام. به سودای عشق جاودانة تو ، درود عشقهای رنگارنگ سرای ناسوت را بدرود گفتهام ، هر چند که قلة عشق متعالی تو، در آن سوی ابر تعینات و تعلقات دنیوی و اخروی، در آرزوی فاتح مقدر خویش به انتظار نشسته.
درود و تحیت سپید جامگان ملکوت علیا بر روان آن جهانی تو باد، ای پدر آسمانی ما! و ای پرورش دهندة روح ناتوان من! یاد و ثمرة این شبهای دل انگیز و به یاد ماندنی، که در آن ورد تهجد شبانة من، از تو نوشتن و با تو گریستن بود را در جریان جاودانة عالم، پاینده و زنده بدار و در به سرانجام رسانیدن این کاروان اشک و لبخند، فیض روح القدس را همدم شبهای بیداری من گردان!
کلمهای از تعالیم آسمانی تو را از تمامی محبتها و جان فشانیهایی که میان عاشقان و معشوقکان اینسویی میرود، افزونتر میدانم و این سخن را از نهایت بینشی ژرف بر زبان میرانم و گزافه نمیگویم که « من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا» و افسوس بر ما که از فیضبخشی دم مسیحاییات، غرقة اسرار جهان بالاییم و سرکش قربانگاه سجود.
و چه جای قیاس است میان چشمة خورشید و سوسوی شمع مردة اصطبل ستوران! آن نرد عشق که دوستان خداوند با جان شیفتگان حقیقت میبازند کجا و این ارادت پنج روزه و خودخواهانة دلدادگان زمینی کجا ؟! و یاللعجب که مفتون آن عشق مجازی، جان شیرین بر سر این قمار نهاده و مدعی سلوک معنا و عشق جاودان ، اینچنین لنگان و بیقرار و میرود و میزیید!
بارها و بارها در این سالیان درک محضر پرفروع مولای خویش، به چشم ظاهر و باطن دیدهام که سودایی عقل معاش و مست براهین استقرایی و بیقرار استدلال چوبین، در پیچ و تاب شکج زلف طریقت، و در محضر باده نوشان فلک فرسا ، واماندة کریوهها و صعوههای تأویل و اسرار دل است و زهی غفلت و بلاهت از آن که در کنار ساحل، خروش و نوای دلنشین دریا به مذاقش نیکو جلوه نمود و عصا زنان چند قدمی در دریا، مرام خشکی پیموده و جان شیرین بر سر این قیاس سادهلوحانه بنهاده.
از فیض سالهای حضور آموختهام که دانایی افزونتر ، رنج افزوتر در پی دارد. و به معاینه در پیشگاه سرور ربانیام دیدهام که چگونه در حسرت بیداری انسان خفتة عصر خاموشی و رکود، اندوهناک میشود، خویشتن به رنج و صعوبت میافکند تا مرگ و سکون، دست از گریبان این جماعت پریشان و در بند بردارد و چه جای اعجاب است.
که، بشارت شفقتهای بیکران روح مهربان او که شیفتة صعود و سلطة انسان بر آسمان است، پیشتر نیز در بشارت اشارتجوی آن شکوه ملکوت، خطاب به پیروان و رهپویانش آمده بود که :
« لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم بالمؤمنین رئوف الرحیم »
و اینک در این مجال ، از آنرو که به برکت باران کرامت و بندهنوازی حضرت محبوب سرمدی ، توفیق شرح مکتوب یاد او مرا میهمان گشته ، حیران و متعجب و سرافکندهام. حیرت و اعجاب من از آنروست که یاد و خاطرة روزگاران ناخوشی و اسارت زنجیرهای کدورت و جهل را به یاد میآورم و از این که چگونه از مهلکههایی که رهایی از آنها همواره برایم محال و ناممکن مینمود، نجات یافتهام.
زخم آن مصاعب جانکاه ، آن چنان مرا ناامید و دلخستة آن روزگار نابسامان گردانیده بود، که امروز به آزادی، با چشمانی حیران مینگرم و تو ای ماهتاب شبهای تار زندگی و ای پدر آسمانی من! نظاره کردم که با دیدگانی مهربان و مشفق، مرا از آن گردابهای دهشتناک، که شایستة وجود ناپاک من بود، رهانیدی و اکنون که محزون و مسرور، به یاد آن روزها با تو نجوا میکنم، بغض بر چشمان و گلویم حلقه زده که چقدر تو مهربان بودی… و امروز از این که خداوند مرا لیاقت آن داده تا با قلبی بشکسته و گونهای نمناک بر سپیدی اوراق ارادتم از شهپر عظمت و عطوفت تو که بر سر ما سایه افکنده، سخن برانم، از او سپاسگزارم.
با خود میاندیشم پیش از این چه رازی در پس پرده نهان بود که امروز بیاستحقاق لطف ، خود را در کنار او میبینم. در آن روز چه لطیفهای در من به ودیعت نهادهاند که امروز رخسارة نکویش را همدم سینة دردمندم میبینم ؟!
اکنون که قریب دوازده سال است این حقیر توفیق درک محضرمولای ربانی خویش را در کولهبار افتخارات خویش به یادگار دارم ، قدرت و عزت نفس آن حضرت در این راه که بیشتر به معجزه میماند تا صفات انسانی، همواره عزت نفس و بزرگ اندیشی را به ما آموخته است و شعشة پرتو آن اسرار سر به مهر، رمز آتش دوزخ را بر جان مشتاقان منکشف ساخته و تاریکی و تباهی این برهوت محبت را در قلوب طلبکاران آشکار نموده ؛ آنسان که از مدد آن روشنگریهای مشفقانه در شبانگاهان تنهایی به یاد آن کلمات ، سوز و آه جانکاه از روانم برمیخیزد.
و در این چند سال که چون نسیم بهاری برگذشت، آنچه لازمة صعود به ساحت قدس بوده است را از برکت وجود آن خضر فرخپی آموختهام. لیکن در عرصة عمل، ابر سیه فام نفس ، مرا از عمل باز داشته و لاجرم شرمسار آن وجود مقدسم که از برای این خطیئة نابخشودنی در لحظات تنهایی و خلوت، اشکها ریخته و نالهها زدهام و اگر که مرا اجلی معین نباشد شاید که گهگاه قالب تهی کردن برایم آسانتر است از تحمل این بیعملی.
و اکنون سالهاست که دست نیاز و مسکنت این بیچارة سرا پا گناه و تقصیر همچنان بر آسمان قلب مطهر آن مهتاب دل افروز است و پای ارادت و مودت به بوی توفیق خدمت و چاکری آن دلدادة دلربا پیوسته بر راه و سر سجود بر آستانه مقدس بارگاه عشق ساییده و زبان به نجوای دل نشین « سبحان ربی الاعلی و بحمده » مترنم است و دل در اندیشه نگاه عاشقانة آن عزیز پنهان از دیدگان، همواره آه حسرت و خسران در سینه میپرورد که :
جان بر لب است و حسرت، در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی، جان از بدن برآید
سپاس کدامین محبت و کرامت تو را به جای آورم ؟! و از کدامین دستگیری و فتوت عارفانهات سخن به میان آورم؟! از این که در هوای آزادی مستضعفین معنا، خود را به رنج و مصیبت آغشتهای؟! از این که از آسمان امن و آسایش ملکوت به زمین دشواری و صعوبت آمدهای تا اسیران خاک را رهایی بخشی؟!
خداوندا !
آنسان که دیروز تاریک مرا به امروز روشن خود بدل کردهای، امروز روشن مرا نیز که بر من افاضه نمودهای، به فردای مشعشع و رخشان خود متصل فرما. ما را دیدگانی روشن ببخشای تا به رخسارة زیبای آن الهة ناز که در کشکول فقر و مسکنت ما، سکة سرخ مستی و جنون میاندازد، درنگریم، از آن سکهها چشم پوشیم و تنها در آغوش او درآویزیم.
…
از فرط خيالي سترگ پلك بر هم نهادي و آنگاه كه چشم فروبستي، جهان پشت پلكهاي تو نقش بست. اكنون چشم بگشا تا جهان در خود فروريزد.